بیشتر از همیشه - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
مقصر عاشقانه بیشتر از همیشه... این روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم... مثل پارسال...مثل دیروز... مثل امروز... مثل روز بعد... من همیشه بهت احتیاج دارم...من برام مهم نیست کتابای روانشناسی و آدم های اطرافم چی میگن من عشق رو ازت گدایی میکنم... محبت رو همینطور...من سالها صبر کردم که اگه بشه فقط یک با...
ناامید - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
تولد امسالم هم گذشت. آرزو کرده بودم امسال دیگه برگردی. الان حدود ۱۳ ساله آرزوم همینه. کاش ازت خبر داشتم کاش میدونستم کجایی میومدم سراغت... در زمان حاضر هم نیومدی مثل سال قبل...مثل سالهای قبل... خسته ام خیلی خسته... امیدم رو از دست دادم و امسال شاید آخرین سالی باشه که برای برگشتنت امیدوارم. تولدم مبا...
سال نو - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
مقصر عاشقانه سال نو... سال تحویل شد...۱۴۰۲... عیدت مبارک عشقم. چقدر چشمم به گوشی بود یه پیامی ازت بیاد.مثلا معجزه شه... اونم نشد... خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. امیدوارم امسالت پر باشه از سلامتی ‌ حال دلت خوب باشه. امیدوارم امسال حتی شده برای یک لحظه، به یاد من بیفتی و بخوای برگردی. هزار جور فال گرفت...
این دفعه دیگه دفعه آخره - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
دیگه نه حسی هست نه حالی... دفعه آخره ک خواسته هامو ازت میخوام خدایا...جوونیم رفت. سالهاست تو عذابم. اگه تا ۱۳ ام نشه دیگه جامعا ناامید میشم... و ازت دوووور میشم. نزار این اتفاق بیفته. التماست مبکنم نزار ازت دور شم. صدامو بشنو.... چرا عاخه من؟ فقط تا ۱۳ ام ... میدونم ک هوامو داری خداجون....میدونم....
مطلب - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
اگه در زمان حاضر یه نشانه نبینم این آخرین نوشته ام میشه... اما اگه نشونه بفرستی برام این وبلاگ رو که جز غم چیزی نداره رو می بندم و از زندگی که بهم دادی لذت میبرم... خوشحال بودن رو یاد میگیرم.... همه چی بستگی به خودت داره...من منتظرم ببینم چیکار میکنی.... ناامیدم نکن... ته مانده امیدی که دارم تنها چی...
تمام - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
دیگه خیلی وقته التماس نکردم گریه نکردم و تو رو از کسی و چیزی نخواستم؛ سرم گرم زندگیه... فراز و نشیب زیاد داشتم هنوزم دارم ولی دارم پیش میرم‌. اطمینان از اینکه دیگه هیچوقت ندارمت باعث شد از اون بار سنگین تو قلبم تا حد زیادی کم شه. الانم دوستت دارم و همیشه هم مدیونتم...اما اگه یه روزی اتفاقی این نوشته...
عهدشکنی - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
مقصر عاشقانه عهدشکنی... میدونم گفته بودم دیگه نمینویسم ولی یه درصد میگم شاید بخونی، ببینی، شاید تو همه این سالها و روزها و ثانیه ها، داشتی نوشته های منو میخوندی، پس اینبارم نوشتم‌. زمان آینده سوم مرداد...۱۹ ساله میشه اولین دیدارمون...تک تک لحظه هاشو یادمه...۱۹ سال بزرگتر شدم اما برای تو همون آدمم، ه...
۱۶ سالگی - تاریخ: 1405/7/7 ساعت: 3:40
مقصر عاشقانه ۱۶ سالگی... ۲۱ خرداد سال ۱۳۸۹ رو یادته؟ ساعت ۱۰ و نیم ابتدا کردیم به حرف زدن و ساعت یازده صبح تموم شد...یه رابطه سه سال و ده ماه و هجده روزه رو تمومش کردیم... چی شد؟ چرا بهار رفتی؟ بهار قرار بود فصل آغاز باشه چرا فصل پایان کار شد؟ میدونی ۱۶ سال گذشت؟ یعنی توی این ۱۶ سال خودت یا یکی از د...
جدید مطلب - تاریخ: 1405/5/16 ساعت: 9:50
آخرین مطلب اگه امروز یه نشانه نبینم این آخرین نوشته ام میشه... اما اگه نشونه بفرستی برام این وبلاگ رو که جز غم چیزی نداره رو می بندم و از زندگی که بهم دادی لذت میبرم... خوشحال بودن رو یاد میگیرم.... همه چی بستگی به خودت داره...من منتظرم ببینم چیکار میکنی.... ناامیدم نکن... ته مانده امیدی که دارم تنه...
تمام... - تاریخ: 1405/5/16 ساعت: 9:50
تمام... دیگه خیلی وقته التماس نکردم گریه نکردم و تو رو از کسی و چیزی نخواستم؛ سرم گرم زندگیه... فراز و نشیب زیاد داشتم هنوزم دارم ولی دارم پیش میرم‌. اطمینان از اینکه دیگه هیچوقت ندارمت باعث شد از اون بار سنگین تو قلبم تا حد زیادی کم شه. الانم دوستت دارم و همیشه هم مدیونتم...اما اگه یه روزی اتفاقی ا...
عهدشکنی... - تاریخ: 1405/5/16 ساعت: 9:50
عهدشکنی... میدونم گفته بودم دیگه نمینویسم ولی یه درصد میگم شاید بخونی، ببینی، شاید تو همه این سالها و روزها و ثانیه ها، داشتی نوشته های منو میخوندی، پس اینبارم نوشتم‌. فردا سوم مرداد...۱۹ ساله میشه اولین دیدارمون...تک تک لحظه هاشو یادمه...۱۹ سال بزرگتر شدم اما برای تو همون آدمم، همون عاشق و دلباخته ...
۱۶ سالگی... - تاریخ: 1405/5/16 ساعت: 9:50
۱۶ سالگی... ۲۱ خرداد سال ۱۳۸۹ رو یادته؟ ساعت ۱۰ و نیم شروع کردیم به حرف زدن و ساعت یازده صبح تموم شد...یه رابطه سه سال و ده ماه و هجده روزه رو تمومش کردیم... چی شد؟ چرا بهار رفتی؟ بهار قرار بود فصل آغاز باشه چرا فصل پایان شد؟ میدونی ۱۶ سال گذشت؟ یعنی توی این ۱۶ سال خودت یا یکی از دوستات ازین صفحه یه...
این دفعه دیگه دفعه آخره... - تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 12:51
دیگه نه حسی هست نه حالی... دفعه'>دفعه آخره ک خواسته هامو ازت میخوام خدایا...جوونیم رفت. سالهاست تو عذابم. اگه تا ۱۳ ام نشه دیگه کاملا ناامید میشم... و ازت دوووور میشم. نزار این اتفاق بیفته. التماست مبکنم نزار ازت دور شم. صدامو بشنو.... چرا عاخه من؟ فقط تا ۱۳ ام ... میدونم ک هوامو داری خداجون....میدو...
شمارش معکوس... - تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 12:51
امید و صبر و انتظارم رو شمارش معکوسه... نفس های آخرش رو میکشه... یا جونشو میگیری یا دوباره زنده ش میکنی....همه چی بستگی ب خودت داره....
آخرین مطلب - تاریخ: 1402/1/21 ساعت: 12:51
اگه امروز یه نشانه نبینم این آخرین نوشته ام میشه... اما اگه نشونه بفرستی برام این وبلاگ رو که جز غم چیزی نداره رو می بندم و از زندگی که بهم دادی لذت میبرم... خوشحال بودن رو یاد میگیرم.... همه چی بستگی به خودت داره...من منتظرم ببینم چیکار میکنی.... ناامیدم نکن... ته مانده امیدی که دارم تنها چیزیه که ...
ناامید... - تاریخ: 1401/12/26 ساعت: 17:04
تولد امسالم هم گذشت. آرزو کرده بودم امسال دیگه برگردی. الان حدود ۱۳ ساله آرزوم همینه. کاش ازت خبر داشتم کاش میدونستم کجایی میومدم سراغت... امروز هم نیومدی مثل سال قبل...مثل سالهای قبل... خسته ام خیلی خسته... امیدم رو از دست دادم و امسال شاید آخرین سالی باشه که برای برگشتنت امیدوارم.تولدم مبارک... تو...
بیخیال نشدم تا وقتی که.... - تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:07
بیخیال نشدم ولی به شدت خسته ام. تا کی تحمل کنم؟؟؟ دیگه نمیتونم. حالم بده... تو سرم هزارتا فکر میچرخه...هزارتا.... تو قلبم هزارتا درد هست. تو گلوم بغض... میدونی خدایا دیگه نمیخوام تحمل کنم. قسم میخورم دیگه تحمل نمیکنم. فقط تا آخر تابستون تحمل میکنم...بعدش دیگه نه. میدونم اصلا اینکه من تحمل کنم یا نه ...
شب یلدا و حافظ - تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:07
سلام. خوبی؟ ساعت حدود یه ربع به دوازده شبه و من تو تاریکی اتاق دارم برات مینویسم. خوبی؟ احوال روزگارت خوبه؟ فردا ۳۰ آذره... شب یلدا... فردا یک دقیقه بیشتر ندارمت... فردا یک دقیقه بیشتر دلتنگتم... راستی الان شهر حافظ و سعدی ام. امروز فال گرفتم. باز هم امید واهی داد که میاد...که برمیگردی... دلتنگی دیگ...
بیشتر از همیشه... - تاریخ: 1401/11/7 ساعت: 19:07
این روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم... مثل پارسال...مثل دیروز... مثل امروز... مثل فردا... من همیشه بهت احتیاج دارم...من برام مهم نیست کتابای روانشناسی و آدم های اطرافم چی میگن من عشق رو ازت گدایی میکنم... محبت رو همینطور...من سالها صبر کردم که اگه بشه فقط یک بار دیگه ببینمت. من بهت احتیاج دارم....
همینجوری مثلا... - تاریخ: 1401/4/6 ساعت: 11:33
سلام.امروز تولدمه... ولی اگه قراره امسال هم مثل پارسال بهم زنگ نزنی و پیام ندی بهتره هرگز از تولد حرفی نزنم. امروز رو اگه تو یادت نباشه، فقط میشه یه روز معمولی... معجزه شو... زنگ بزن بگو داری برمیگردی... معجزه کن. من منتظرم.  Adblock test (Why?)