خرید بک لینک
مقصر عاشقانه بیشتر از همیشه... این روزها بیشتر از همیشه بهت احتیاج دارم... مثل پارسال...مثل دیروز... مثل امروز... مثل روز بعد... من همیشه بهت احتیاج دارم...من برام مهم نیست کتابای روانشناسی و آدم های اطرافم چی میگن من عشق رو ازت گدایی میکنم... محبت رو همینطور...من سالها صبر کردم که اگه بشه فقط یک بار دیگه ببینمت‌. من بهت احتیاج دارم. یه حسی بهم میگه انگار زیاد زنده نیستم‌. کاش حتی شده یکروز قبل مرگم ببینمت باهات حرف برنم بغلت کنم و بگم چقدر عمیقا متاسفم.. بگم چقدر مقصر بودم وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

تولد امسالم هم گذشت. آرزو کرده بودم امسال دیگه برگردی. الان حدود ۱۳ ساله آرزوم همینه. کاش ازت خبر داشتم کاش میدونستم کجایی میومدم سراغت... در زمان حاضر هم نیومدی مثل سال قبل...مثل سالهای قبل... خسته ام خیلی خسته... امیدم رو از دست دادم و امسال شاید آخرین سالی باشه که برای برگشتنت امیدوارم. تولدم مبارک... تولدم باز هم بدون تو مبارک...!

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

مقصر عاشقانه سال نو... سال تحویل شد...۱۴۰۲... عیدت مبارک عشقم. چقدر چشمم به گوشی بود یه پیامی ازت بیاد.مثلا معجزه شه... اونم نشد... خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. امیدوارم امسالت پر باشه از سلامتی ‌ حال دلت خوب باشه. امیدوارم امسال حتی شده برای یک لحظه، به یاد من بیفتی و بخوای برگردی. هزار جور فال گرفتم همش میگه تو برمیگردی... دلم میخواد بهشون اعتمادکنم.‌..تحویل سال کجا بودی؟ با کی بودی؟ حالت خوب بود؟؟؟ منو یادت هست؟ که وقتی تحویل سال میشد شتابان به هم پیام میدادیم؟ کاش برمیگشتیادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

دیگه نه حسی هست نه حالی... دفعه آخره ک خواسته هامو ازت میخوام خدایا...جوونیم رفت. سالهاست تو عذابم. اگه تا ۱۳ ام نشه دیگه جامعا ناامید میشم... و ازت دوووور میشم. نزار این اتفاق بیفته. التماست مبکنم نزار ازت دور شم. صدامو بشنو.... چرا عاخه من؟ فقط تا ۱۳ ام ... میدونم ک هوامو داری خداجون....میدونم....

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

اگه در زمان حاضر یه نشانه نبینم این آخرین نوشته ام میشه... اما اگه نشونه بفرستی برام این وبلاگ رو که جز غم چیزی نداره رو می بندم و از زندگی که بهم دادی لذت میبرم... خوشحال بودن رو یاد میگیرم.... همه چی بستگی به خودت داره...من منتظرم ببینم چیکار میکنی.... ناامیدم نکن... ته مانده امیدی که دارم تنها چیزیه که برام مونده تا ساعت 12 امشب... منتظرم...

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

دیگه خیلی وقته التماس نکردم گریه نکردم و تو رو از کسی و چیزی نخواستم؛ سرم گرم زندگیه... فراز و نشیب زیاد داشتم هنوزم دارم ولی دارم پیش میرم‌. اطمینان از اینکه دیگه هیچوقت ندارمت باعث شد از اون بار سنگین تو قلبم تا حد زیادی کم شه. الانم دوستت دارم و همیشه هم مدیونتم...اما اگه یه روزی اتفاقی این نوشته هارو خوندی بدون من تغییر کردم. اعتقادی به آفریننده عادل ندارم. برای هدفم میجنگم و تو رو دیگه صد در صد میسپرم به کسی که دوستش داری...من از این به بعد یه آدم

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

مقصر عاشقانه عهدشکنی... میدونم گفته بودم دیگه نمینویسم ولی یه درصد میگم شاید بخونی، ببینی، شاید تو همه این سالها و روزها و ثانیه ها، داشتی نوشته های منو میخوندی، پس اینبارم نوشتم‌. زمان آینده سوم مرداد...۱۹ ساله میشه اولین دیدارمون...تک تک لحظه هاشو یادمه...۱۹ سال بزرگتر شدم اما برای تو همون آدمم، همون عاشق و دلباخته ی تو که هنوز بعد ۱۹ سال اسم هیچ کسو به زبون نیاورده و قلبشو به روی هیشکسی باز نکرده فقط و فقط خودت تو تمام قلب و روحمی... ۱۹امین سالگرد اشناییمون مبارک. من هنوز ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

مقصر عاشقانه ۱۶ سالگی... ۲۱ خرداد سال ۱۳۸۹ رو یادته؟ ساعت ۱۰ و نیم ابتدا کردیم به حرف زدن و ساعت یازده صبح تموم شد...یه رابطه سه سال و ده ماه و هجده روزه رو تمومش کردیم... چی شد؟ چرا بهار رفتی؟ بهار قرار بود فصل آغاز باشه چرا فصل پایان کار شد؟ میدونی ۱۶ سال گذشت؟ یعنی توی این ۱۶ سال خودت یا یکی از دوستات ازین صفحه یه ادم مقصر رد نشده که حرفامو بخونه؟نشونه هارو ببینه؟ یعنی چی؟ دیگه جوونیم داره تموم میشه...الان ببینیم احتمالا یه خط روی پیشونیم باشه... توی کل دنیا کسی هست مثل منادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: سه شنبه 7 مهر 1405 ساعت: 3:40

آخرین مطلب

اگه امروز یه نشانه نبینم این آخرین نوشته ام میشه... اما اگه نشونه بفرستی برام این وبلاگ رو که جز غم چیزی نداره رو می بندم و از زندگی که بهم دادی لذت میبرم... خوشحال بودن رو یاد میگیرم.... همه چی بستگی به خودت داره...من منتظرم ببینم چیکار میکنی.... ناامیدم نکن... ته مانده امیدی که دارم تنها چیزیه که برام مونده تا ساعت 12 امشب... منتظرم...

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:50

تمام... دیگه خیلی وقته التماس نکردم گریه نکردم و تو رو از کسی و چیزی نخواستم؛ سرم گرم زندگیه... فراز و نشیب زیاد داشتم هنوزم دارم ولی دارم پیش میرم‌. اطمینان از اینکه دیگه هیچوقت ندارمت باعث شد از اون بار سنگین تو قلبم تا حد زیادی کم شه. الانم دوستت دارم و همیشه هم مدیونتم...اما اگه یه روزی اتفاقی این نوشته هارو خوندی بدون من تغییر کردم. اعتقادی به آفریننده عادل ندارم. برای هدفم میجنگم و تو رو دیگه صد در صد میسپرم به کسی که دوستش داری...من از این به بعد یه آدم دیگه ام... ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:50

عهدشکنی... میدونم گفته بودم دیگه نمینویسم ولی یه درصد میگم شاید بخونی، ببینی، شاید تو همه این سالها و روزها و ثانیه ها، داشتی نوشته های منو میخوندی، پس اینبارم نوشتم‌. فردا سوم مرداد...۱۹ ساله میشه اولین دیدارمون...تک تک لحظه هاشو یادمه...۱۹ سال بزرگتر شدم اما برای تو همون آدمم، همون عاشق و دلباخته ی تو که هنوز بعد ۱۹ سال اسم هیچ کسو به زبون نیاورده و قلبشو به روی هیشکسی باز نکرده فقط و فقط خودت تو تمام قلب و روحمی... ۱۹امین سالگرد اشناییمون مبارک. من هنوز عاشقانه دوستت دارم اگه از همه دنیا خسادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:50

۱۶ سالگی... ۲۱ خرداد سال ۱۳۸۹ رو یادته؟ ساعت ۱۰ و نیم شروع کردیم به حرف زدن و ساعت یازده صبح تموم شد...یه رابطه سه سال و ده ماه و هجده روزه رو تمومش کردیم... چی شد؟ چرا بهار رفتی؟ بهار قرار بود فصل آغاز باشه چرا فصل پایان شد؟ میدونی ۱۶ سال گذشت؟ یعنی توی این ۱۶ سال خودت یا یکی از دوستات ازین صفحه یه ادم مقصر رد نشده که حرفامو بخونه؟نشونه هارو ببینه؟ یعنی چی؟ دیگه جوونیم داره تموم میشه...الان ببینیم احتمالا یه خط روی پیشونیم باشه... توی کل دنیا کسی هست مثل من بشینه پای عشقش؟ چقدر دیگه منتظر بموادامه مطلب

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: جمعه 16 مرداد 1405 ساعت: 9:50

دیگه نه حسی هست نه حالی... دفعه'>دفعه آخره ک خواسته هامو ازت میخوام خدایا...جوونیم رفت. سالهاست تو عذابم. اگه تا ۱۳ ام نشه دیگه کاملا ناامید میشم... و ازت دوووور میشم. نزار این اتفاق بیفته. التماست مبکنم نزار ازت دور شم. صدامو بشنو.... چرا عاخه من؟ فقط تا ۱۳ ام ... میدونم ک هوامو داری خداجون....میدونم....

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 12:51

امید و صبر و انتظارم رو شمارش معکوسه... نفس های آخرش رو میکشه... یا جونشو میگیری یا دوباره زنده ش میکنی....همه چی بستگی ب خودت داره....

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 12:51

اگه امروز یه نشانه نبینم این آخرین نوشته ام میشه... اما اگه نشونه بفرستی برام این وبلاگ رو که جز غم چیزی نداره رو می بندم و از زندگی که بهم دادی لذت میبرم... خوشحال بودن رو یاد میگیرم.... همه چی بستگی به خودت داره...من منتظرم ببینم چیکار میکنی.... ناامیدم نکن... ته مانده امیدی که دارم تنها چیزیه که برام مونده تا ساعت 12 امشب... منتظرم...

برچسب: نویسنده: یاسین کاشفی تاريخ: دوشنبه 21 فروردين 1402 ساعت: 12:51

صفحه بندی